|
زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
|
من آن زمان به روشنی خورشید می اندیشم که افق چشمانت بر نگاه خسته من تابیده باشد. من آن زمان دست بر سینه ی گرم اقاقیا می کشم که روح خسته و خشکیده ی من با گرمای دستان نوازشگر تو آرام گیرد.
دلتنگی من زمانی به تبسم چهره شادمانه ی گلها تبدیل می شود که زلال عطر تو در فضای کوچه ها پر شود.من آن زمان به موسیقی عشق و به صدای غربت باران گوش می دهم که گرمای نفسهایت در لحظه لحظه های من اوج گیرد.من آن زمان به آرامش دریا و سپیده صبح می رسم که به تو رسیده باشم.
توی این دنیای خوب/توی این شهر شلوغ/میون این همه آدم/دختری بود مثل شبنم/
دختری با دل پر تب/دختری پر ازبت/مثل بارون بهاری/غروبا با اشکاش می بارید/
نمی دونم می دونید؟/اشکای اون رو می بینید؟/دل اون مملو حرفه/حرفای خوب و
نگفته.../
همزاد عاشقان جهان
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانهء کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
بای ![]()

اگر دنیا مال من بود آن را فدایت می کردم.اگر خورشید مال من بود نگاهت را در آن حک می کردم تا با آفتاب عشقت زندگی کنم.اگر غصه دار شوی به ابرها می گویم برایت ببارند و با شادی هایت پرنده ها
نغمه بخوانند. به احترام آمدنت برف ها آب شوند و درختان سر خم کنند. و زیر پایت فرشی از گلهای نسترن پهن می کنم.
آیا به سوگ من خواهد نشست؟؟؟
مگر تو از من چه دیدی
جز خوبیهای مکرر
که از من دل خسته روی گرداندی
و شمشیر از رو بستی
نگو که وهم بود
عشق که وهم نیست
اسارت من برای رهایی تو که وهم نیست
حال زندان و تنهایی و من
در زندان عقربه ها نمی برد... می خزد
و من برای هیچ چیز و هیچکس دیگر عجله ای ندارم
جز مردن، که آنهم بدانم مردی که بی دلیل
شمشیر را برایم از رو بست
آیا به سوگ من خواهد نشست
موفق و پیروز باشید...![]()

احساس می کنم در کنار تو به ساحل خوشبختی می رسم.وقتی سر بر شانه های مهربانت می گذارم سکوت و آرامش آنها به دل زخمی و سوزانم آرامش می دهد و هنگامی که دستان پر عطوفت تو دستان
لاغرم را به گرمی می فشارند،شاهد جاری شدن عشق .... این مقدس ترین موهبت الهی در رگهایم می شوم.حالا با شوق تمام،چشمانم را که از شوق کودکانه می درخشد،به چشمان دلنواز و مهربانت
می دوزم.حالا می توانم رقص عشق را ببینم.
دوستت دارم
تو را چون نقش رویا دوست دارم
چو عطر پاک گلها دوست دارم
منم چون ماهی افتاده بر خاک
تو را مانند دریا دوست دارم
بخند ای غنچه گلزار هستی
که من خندیدنت را دوست دارم
به باغ خاطرم ای لاله سرخ
تو را تنهای تنها دوست دارم
همیشه آسمونی باشید
بای![]()

عید سعید فطر را به همه مسلمانان تبریک می گویم و انشاءا...که نماز و روزه هایتان مورد قبول درگاه
خداوند متعال قرار گرفته باشد و از این آزمایش سخت، پیروز و سربلند شده باشید.![]()
زندگی را عشق معنا می کند و او همان عشق وعده داده شده به دل های منتظرانی است که به پاکی باران هستند.او همان کسی است که حامی زنبق های دل شکسته،قاصدک های غریب و شقایق های
عاشق است.او خواهد آمد،او که با نفس مسیحایی خود بر کالبد غم زده ی سروها می دمد و باعث رویش زندگی در آنها می شود.
دوستان دنیا
چه آسان است در دنیا شکستن
دل ما را به دار درد بستن
چه آسان تار هجران می نوازند
دل ما را به سوزش می گدازند
چه ابلیسند این ابلیس یاران
چه مکارند این مرکب سواران
به وقت پادشاهی فتنه سازند
به هنگام گدایی در نیازند
چه غوغایی است یا رب بندگان را
که شیطان گشته بر آنان توانا
شده دنیای ما دار مکافات
شده مملو ز زشتی ها و آفات
بای![]()


بشنو صدایم را آنگاه که دل شکسته ام و از پس پرده اشک ملتمسانه صدایت می زنم و نامت را فریاد
می کنم.
بشنو صدایم را آنگاه که در زندگی ام دچار تردید و غم هستم،قلبم شکسته است و طنین صدایم غمناک.
دریای آرزوهایم خشک است خشک خشک.
بشنو صدایم را ای مهربانترین و مرا دریاب. ![]()
![]()
سیب سرخ
سایه ها در سکوتی اندوه بار
افول آفتاب را در افق نظاره می کردند
و من که شیفته ی گفتار دلنشین حافظ بودم
و مست سادگی با صفای سهراب
سیب سرخ عشق را
با تمام شوقم گاز می زدم
و زمزمه می کردم زیر لب هایم
آهنگ ((صدای پای آب))را
وقتی قطره قطره هایش
بر جانم تازگی می بخشید
و در گوشم صدای غزل های پرشوری بود
که می خواند،در آن هیاهوی ملایم
هم صدای قطره ها وهم پای خورشید
هم چون شمع،
من سر مست از آبی ها
و سرخ از آفتابی ها
و پیاده از کوچه های خیال می گذشتم
و در گوشم هنوز صداهای لطیفی بود
که غزل هایش را برایم زمزمه می کرد
و بر لبانم گویی پر از شعرهای نو و نگفته بود
همیشه قرمز باشید![]()

مرا از د یدن ماه بی نیاز می سازد .
کاش می د ا نستی روزی که غرورم را شکستی چه اشکها ریختم .
کاش می د ا نستی شبی که ستاره ها به خاطر ورود تو به ا ین د نیا هلهله و شادی می کرد ند من ازشدت شوق اشک ریختم .
کاش می د ا نستی که من کی هستم .![]()
اون که رفته...
شب شعر عاشقونه س،می خونم شعر و ترانه پیشکش صدای سبزت،غزلای عاشقانه
گل احساس منی تو،تا همیشه تازه هستی با صدای مهربونت، توی قلب من نشستی
با صدای روشن تو،می شه خورشیدو صدا کرد می شه تو باغ نگاهت، واسه غنچه ها دعا کرد
نغمه های آبی تو، رنگ آسمونو برده اون صدای آسمونی،به دلم غزل سپرده
شب شعر عاشقونه س،باز دلم هواتو کرده دل من دوباره می گه، اونکه رفته بر می گرده
خوش باشید...![]()


می خواهم به آنهایی بنویسم که قصد دارند دل شکسته ام را برای هزارمین بار بشکنند.
اگر این شکستن مسلمانی است،پس بشکنید.
ولی آرام،که این دل ماوای بهترین کس زندگیم است.تو را بخدا چشمانتان را بر روی حقیقت خوب باز
کنید و ببینید که در محکمه وجدان شما گناه من چیست که این چنین طردم می کنید؟
در نظرم،اینک بی وفایی همه جا را فرا گرفته و تمام آرزوهایم بر باد رفته و من شدم دختری تنها که در
مقابل حرفها و گناه های دیگران ذره،ذره آب می شوم.هر شب سر بر بالین دل تنهایم می نهادم و آرام
می گریستم.هرگز کسی پی بر اسرار درونم نبرده،تا روزی که او از راه رسید و به من عشق و محبت و
یکرنگی را نوید داد.
باورم نمی شد ولی او گفت:((عشق تولد یک حادثه است.))قسم خورد که به جز من دلش را ماوای
عشق کسی نکند!
من به گفته هایش ایمان آوردم و باورم شد ولی همیشه هراس داشتم و نگران بودم.می دیدم اگر چه
نگاهش در تلافی نگاهم خندان است ولی در لایه های آن غمی رنج آور نهفته است.بالاخره فهمیدم
که این غم بخاطر کسانی است که می خواهند ما را از هم جدا کنند و او بر سر دو راهی که بزرگترها
برایش درست کرده اند گیر کرده است.
من بخاطر او دست از همه چیز می شویم و عشقم را به آنها واگذار می کنم چون تحمل غم و اندوه
او را ندارم.بهترینم،امیدم،قسم به((یهودای سر گردان و مسیح مصلوب))باور کن!
دوستت دارم تا آخرین لحظه زندگی ام.![]()
![]()
![]()
:::هیشکی نبود:::
میونه آدمهای شهر غروب
بین اون پرنده های بی نفس
یه نفر پیدا نشد یاری بده
تارها بشم برم از این قفس
یه نفر پیدا نشه گوش بکنه
به تمومه حرفای زخمی من
منو از تنهایی آزادم کنه
ببره به وسعت تازه شدن
دوست دارم تنهایی رو پاک بکنم
از توی صفحه تلخ روزگار
شاید آدما دیگه به من نکن
ای غریبه پا تو شهر ما نزار

ارزومند نگاری به نگری برسد
گذارم گر افتد به راهش
زنم بوسه جای پایش![]()
![]()
![]()

برو بگذار برگردم
دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشمهایم را
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی نا خوانده افتاده
همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته
تو هم حرفی بزن چیزی بگو هر چند تکراری
بگو آیا مثل سابق دوستم داری ؟
خودم می دانم از چشمانت افتادم
ولی این بار بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بر دار

دوم از روی محبتی که به تو دارم پیام...
از سنگها و فلزها فاصله می گیرم و به عشق نزدیک می شوم. کمی به درختان فکر
میکنم و به شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به پرنده هایی که بالهایشان
گاهی بالاتر از آسمان می رود.
وقتی همهء گیاهان خوابیده اند، خودم را در شادترین شبنم تماشا می کنم و به یاد
تو می افتم که یک روز آینه ای به من دادی و گفتی دلت را با این آینه آشتی بده!
باور کن دلم می خواهد تا صبح قیامت روبرویت بنشینم و با تو حرف بزنم، حرفهایی
تازه تر از بهار، حرفهایی از جنس دلهای بی قرار.حرفهایی که هیچ پنجره ای ندیده
باشد.
از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله می گیرم و به تو نزدیک می شوم.
کمی به ابرها فکر می کنم که همیشه دستها یشان پر از باران است و به عطری
که از ملکوت جاریست.
آیا کسی در آسمانها مرا می شناسد؟آیا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان
قدم بزنم؟آیاکسی در آنجا به من سیب تعارف خواهد کرد؟آیا اجازه خواهم داشت
هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگویم؟
ای زلال ترین آیهء هستی! اگر تو بهشت نیستی پس چیستی؟من ایمان دارم اگر
چشم ستاره ها به تو بیفتد تا ابد ساکن زمین خواهند شد.
از خودم فرسنگها فاصله می گیرم و بی آنکه به جزر و مد دریا فکر کنم،نام تو را روی
پیشانی ساحل می نویسم.![]()
سکوت سیاه
لبریز از سکوت سیاهم بدون تو
سرشار از شرارهء آهم بدون تو
چشمان انتظار مرا رنگ غم گرفت
ابری ست آسمان نگاهم بدون تو
گشتم اسیر ظلمت شبهای تلخ و نیست
راهی به سوی باغ پگاهم بدون تو
در این کویر خشک و عطش سوز،نازنین
خشکیده شاخ و برگ گیاهم بدون تو
باری،غم است همنفس من،دلیل آن
این گریه های گاه به گاهم بدون تو
تنها پناه من شد،دیوار بی کسی
یعنی بدون پشت و پناهم بدون تو
چنگال بغض حنجره ام را گرفته است
لبریز از سکوت سیاهم بدون تو
بای![]()

فرا رسیدن شب های لیالی قدر را گرامی میداریم، و همچنین سالیاد سوگیانهء ایام شهادت مکی ترین
آیهء الهی،حضرت مولی الموحدین(ع) را به عموم شیعیان جهان تسلیت می گوییم...![]()
در این هستی بی کرانه و زیر این گنبد کبود ،یک نفر هست که عاشق
توست و دوست دارد تو عاشقش باشی. یک نفر هست که نگران
توست و شب منتظر است که با او حرف بزنی ، درددل
کنی و صدایش بزنی .
در روزگاری که همسایه ، همسایه را نمی شناسد
و گاهی پسر به پدر و پدر به پسر لبیک نمی گوید،کسی
هست که آن بالا بالاها، فراتر از ستاره ها و کهکشانها
نشسته و منتظر است دستهایت را به طرف آسمان بلند
کنیم و از او بخواهیم که حاجتت را روا کند آنقدر بزرگ و
کریم و مهربان است که به هیچ تکبر و غرور و منتی به حرفهایت گوش می دهد و کوتاهی ها، سیاهیها،
ناسپاسی ها و بدی هایت را به روید نمی آورد.
همهء درها و پنجره های بارگاهش پیوسته باز است. نه خواب می شناسد و نه خستگی . کافی است با
دلی پاک، ضمیری روشن و نیتی شفاف به سویش بروی، خواهی دید که چگونه تو را در آغوش می گیرد
و مهربانی و لطفش را نثارت می کند.
اگر با او دوست شوی،اگر با او یک رنگ باشی،به آرامشی وصف ناشدنی خواهی رسید.او از تظاهر
و رنگ و ریا خوشش نمی آید.باید دلت را و درونت را صیقل بدهی و صاف کنی، سپس با او حرف بزنیم:
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
وقتی همهء درها را به رویت بسته دیدی،وقتی به هیچکس نتوانستی تکیه کنی، وقتی خسته و نا امید
شدی، مطمئن باش او دارد تو را نگاه می کند و دوست دارد که صدایش کنی و از او بخواهی که
کمکت کند. خجالت نکش! اگر چه زلال نیستی، اگر چه بارها از فرمان او سرپیچی کرده ای، اما او
مهربان ترین مهربانان است، کریم است و کینه ای از تو به دل ندارد.به خودش سوگند، اگر لب بگشایی
و صدایش کنی، جوابت را می دهد.
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
او منتظر توست.چرا صدایش نمی کنی؟![]()
![]()
![]()
...<<<موفق و پیروز باشید>>>...
